تبليغاتX
خواهران غریب
آنچه از دل برآيد







‌‌دوستان عزيزسلام  .

امروز، روز اولي است  كه ما دو خواهر، به جرگه اهالي وبلاگ نويسان پيوسته ايم و مي خواهيم اولين شعري كه من صبور، خواهر بزرگتر-  در نه سالگي به خاطر  خوابي كه ديده بودم،  سروده ام  را  برايتان بنويسيم. اين شعر، براي من فقط خاطره است و بس.... پس اميدواريم شما هم ازش لذت ببرين :

 

      خواب زيارت

 

زيارت  حرمت

ديشب تو خواب ديدم

با شوروبا اشتياق

به سوي  تو دويدم

#

وقتي پيشت رسيدم

سر از تنت جدا بود

نگاه مهربانت

با دلم آ شنا بود

#

دستاتوپيش اوردِي

دست منوگرفتي

چرا امام حسينم

چيزي به من نگفتي

#

دلم مي خواست بيايم

توحرمت بمونم

دوركعتي نمازهم

براي توبخونم

 

 خوب اميدواريم كه شما هم با خواندن اين شعر توانسته باشيد من و اين خواب و سفرمختصري كه به كربلا داشتم رو درك كنيد

 

 

 

بگذاركه عشق در تو ديدي بزند

درباوربسته ات كليدي بزند

اسرارزبان عشق را ياد بگير

بگذاردلت حرف جديدى بزند

*

ازبس كه خدا به ما دوتا بدبين است

ازفرط خجالت سرمان پايين است

ما متهم رديف اول هستيم

عاشق شده ايم جرممان سنگين است

*

با خنده بلد نيستم عاشق بشوم

نه بنده بلد نيستم عاشق بشوم

اصلاتو خودت را بكشي من اينم

شرمنده ! بلدنيستم عاشق بشوم

 

اين چند رباعى را ازكتاب (هيچ) سروده ي جليل سفربيگى انتخاب كرديم تا شما هم به مانند ما از آن استفاده كنيد . درضمن به شما قول مى ديم كه هرهفته يك شعرو كتاب شاعرمورد علاقه‌مان را به شما معرفى كنيم .

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:10  توسط صبور و سحر  | 

 

 

يك لحظه حتي چشم از من برنداري

من با نگاهت زنده ام باور نداري

باور نداري پلكي از من چشم بردار

آنوقت مي بيني مرا ديگر نداري

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:17  توسط صبور و سحر  |