تبليغاتX
خواهران غریب
آنچه از دل برآيد

(صبور)

 

سلام كه نام خداست . يه مدتي گذشته كه ما به جرگه ي وب نويسان پيوسته ايم اما من خسته شدم.

فكرهاي بد نكنيد! منظورم ازاينترنت و وبلاگ نويسي نيست. منظورم نوشتن شعرهايي است كه خيلي دوستشون داشتم و دارم. مي خوام اينبار يه حرف تازه بزنم. يه حرفي كه شايد با زدنش خالي بشم. مطلبي كه درزير مينويسم  را نازنيني برايم نوشته.  فكر مي كنم اينجور يه تغيير و تحولي هم در وبلاگمون ايجاد بشه. پس شما را به ديدن مطلب زير دعوت مي كنم...

 

"به نام خدا"

" زيبائي !" بگذارواضحتربگويم " تاريكي !" آنقدر تاريك كه بجزتوهيچ نمي بينم .

تنها وقتي كه لبخند مي زني ، شمعي روشن كرده اي!

من بي آنكه بفهمم، به تومي فهمانم عشقم را .

و تو بي آنكه بداني آتشم مي زني !

داريم از همديگر عبور مي كنيم .

توازمن گدشته اي ومن هنوزنمي دانم كه خواب هستم يا بيدار.

*************************************

(سحر)

سلام . من كه برعكس خواهرم حرف تازه اي واسه زدن ندارم.

 فقط همينD

عشق

باران ساده اي باريد

آسمان به بركه رسيد و ماه ،

سهم ماهي شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:30  توسط صبور و سحر  | 

سلام.سلام وسلام ...

ازقديم مي گويند (سلام ) سلامتي مي آورد .واما ... تبريك ميگوييم ميلاد منجي عالم بشريت حضرت مهدي موعود (عج) رابه شما عزيزان ايران زمين .

 

پرپرواز

 

سحرآيينه دار وسعت فانوس چشمانت

و دريا تشنه آهنگ اقيانوس چشمانت

مسيحايي ست نقش آسمان قاب نگاه تو

كه دارد با خودش اكسيرجالينوس چشمانت

ازاينجا،تاخدا،تاعشق،تا هرجا كه مي داني

پر پرواز دارد آتش ققنوس چشمانت

نمازعشق مي خواند شب معراج مژگانت

غم عرفاني آيينه ها مأنوس چشمانت

هجوم اضطراب وحسرت واندوه وتاريكي

سحر كي مي رسد؟ كي مي رسد فانوس چشمانت ؟

 

شعراز محمدحسن روغني .ولي تا به حال كتابي ازايشان منتشرنگرديده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:38  توسط صبور و سحر  | 

 

خبربه دورترين نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته بي گمان برسد

 

شكنجه بيشتر ازاين كه پيش چشم خودت

كسي كه سهم تو باشد، به ديگران برسد

 

چه مي كني؟ اگر او را كه خواستي يك عمر

به راحتي كسي از راه ناگهان برسد...

 

رها كني برود از دلت جدا باشد

به آن كه دوست ترش داشته،به آن برسد

 

رها كني بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترين نقطه جهان برسد

 

گلايه اي نكني بغض خويش را بخوري

كه هق!هق! ...تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا كند كه ... نه! نفرين نمي كنم... نكند

به او ـ كه عاشق او بوده ام ـ زيان برسد

 

خدا كند فقط اين عشق از سرم برود

خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

***

 

غزل بالا به انتخاب من وخواهرم سحراز كتاب عشق قابيل است  سروده ى مرحوم نجمه زارع ، طبق قولمان براي شما دوستان عزيز نوشته ايم تا ازآن فيض

كامل را ببريد.

راستي يادمون رفت عذرخواهي كنيم اون هفته اي كه گذشت وما خدمتتون نرسيديم ، امام رضا بعد از مدت ها به بهونه ي يه امرخير، ما را طلبيد و فرصت نشد كه متن خداحافظي را واسه تون بنويسيم . خلاصه گذشته از اين ها

ما ازاون طرف سري به خيام وعطارودوستان نيشابوري زديم.

جاي همتون خالي...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:14  توسط صبور و سحر  | 

 ولادت مولايمان علي (ع) را به تمام شيعيان

وهمه دوستدارانش تبريك مي گوئيم

 

 

 

 سلام . سلامي چوبوي خوش آ شنايي ...

 راستي تبريك مي گوئیم  روزپدر و ولادت حضرت علي (ع) را به تمام پدران بزرگوارايران زمين مخصوصا پدر بزرگوار و زحمتكش خودمان كه جا دارد از همين جا دستان پرمهر ومحبتش را بوسه زنيم .

 

شب شدو باز مرغ دلم،هواي اب و دانه كرد

واسه پريدن دوباره ، اسم تو رو بهونه كرد

باز تو دلم جوونه زد ياد قشنگت مث گل

سكوت زهنم هوس يه شعرعاشقونه كرد

 

تو كه اهالي بهشت ، پيش پاهات گل ميكارند

راهها ي اسمون برات ازاينجااشنا ترند   

تويي كليد باغ نور ، اسمت تكمل خداست

        فرشته ها دور وبرت ، واسه شفاعت مي پرند         

 

چي مي شه مثل هميشه بازم بزگتري كني

راه و بهم نشون بدي ، چشام خيبري كني

اميدم اينه  اقا جون، حتي تو روز واپسين

باز منو بالابكشي يه كار حيدري كني

 

 

حالا كه خوب فكرمي كنم شعرام يه كم عجيب شدن

براي گفتن از شما واژه ها بي شكيب شدن

اسم قشنگت پيچيده تو كوچه باغ دفترم

  واسه همينه كاغذام لبريز بوي سيب شدن    

                            

شعر از عليرضا احراميان پور      

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 13:17  توسط صبور و سحر  | 







‌‌دوستان عزيزسلام  .

امروز، روز اولي است  كه ما دو خواهر، به جرگه اهالي وبلاگ نويسان پيوسته ايم و مي خواهيم اولين شعري كه من صبور، خواهر بزرگتر-  در نه سالگي به خاطر  خوابي كه ديده بودم،  سروده ام  را  برايتان بنويسيم. اين شعر، براي من فقط خاطره است و بس.... پس اميدواريم شما هم ازش لذت ببرين :

 

      خواب زيارت

 

زيارت  حرمت

ديشب تو خواب ديدم

با شوروبا اشتياق

به سوي  تو دويدم

#

وقتي پيشت رسيدم

سر از تنت جدا بود

نگاه مهربانت

با دلم آ شنا بود

#

دستاتوپيش اوردِي

دست منوگرفتي

چرا امام حسينم

چيزي به من نگفتي

#

دلم مي خواست بيايم

توحرمت بمونم

دوركعتي نمازهم

براي توبخونم

 

 خوب اميدواريم كه شما هم با خواندن اين شعر توانسته باشيد من و اين خواب و سفرمختصري كه به كربلا داشتم رو درك كنيد

 

 

 

بگذاركه عشق در تو ديدي بزند

درباوربسته ات كليدي بزند

اسرارزبان عشق را ياد بگير

بگذاردلت حرف جديدى بزند

*

ازبس كه خدا به ما دوتا بدبين است

ازفرط خجالت سرمان پايين است

ما متهم رديف اول هستيم

عاشق شده ايم جرممان سنگين است

*

با خنده بلد نيستم عاشق بشوم

نه بنده بلد نيستم عاشق بشوم

اصلاتو خودت را بكشي من اينم

شرمنده ! بلدنيستم عاشق بشوم

 

اين چند رباعى را ازكتاب (هيچ) سروده ي جليل سفربيگى انتخاب كرديم تا شما هم به مانند ما از آن استفاده كنيد . درضمن به شما قول مى ديم كه هرهفته يك شعرو كتاب شاعرمورد علاقه‌مان را به شما معرفى كنيم .

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:10  توسط صبور و سحر  | 

 

 

يك لحظه حتي چشم از من برنداري

من با نگاهت زنده ام باور نداري

باور نداري پلكي از من چشم بردار

آنوقت مي بيني مرا ديگر نداري

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:17  توسط صبور و سحر  |